Sunday, October 2, 2011

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد


حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌ اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او ...
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري ...

بهلول فرمود طعام چگونه مي خوري؟

عرض كرد اول مي ‌گويم و از پيش خود مي ‌خورم و لقمه كوچك بر مي‌ دارم، به طرف راست دهان مي‌ گذارم و آهسته مي‌ جوم و به ديگران نظر نمي‌ كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي ‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم ‌الله» مي گويم و در اول و آخر دست مي ‌شويم ...
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي ‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي ‌داني و به راه خود رفت.

 مريدان شيخ را گفتند: يا شيخ اين مرد ديوانه است. خنديد و گفت سخن راست از ديوانه بايد شنيد و از عقب او روان شد تا به او رسيد.

بهلول پرسيد چه كسي هستی؟
جواب داد شيخ بغدادي كه طعام خوردن خود را نمي‌ داند.

بهلول فرمود: آيا سخن گفتن خود را مي ‌داني؟
عرض كرد آري ...
سخن به قدر مي‌ گويم و بي‌ حساب نمي‌ گويم و به قدر فهم مستمعان مي ‌گويم و خلق را به خدا و رسول دعوت مي ‌كنم و چندان سخن نمي ‌گويم كه مردم از من ملول شوند و دقايق علوم ظاهر و باطن را رعايت مي ‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بيان كرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمي ‌داني ...
پس برخاست و برفت. مريدان گفتند يا شيخ ديدي اين مرد ديوانه است؟ تو از ديوانه چه توقع داري؟ جنيد گفت مرا با او كار است، شما نمي ‌دانيد.

باز به دنبال او رفت تا به او رسيد.
بهلول گفت از من چه مي‌ خواهي؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمي ‌داني، آيا آداب خوابيدن خود را مي ‌داني؟
عرض كرد آري ... چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب مي ‌شوم، پس آنچه آداب خوابيدن كه از حضرت رسول (عليه ‌السلام) رسيده بود بيان كرد.
بهلول گفت فهميدم كه آداب خوابيدن را هم نمي ‌داني.
خواست برخيزد جنيد دامنش را بگرفت و گفت اي بهلول من هيچ نمي ‌دانم، تو قربه ‌الي ‌الله مرا بياموز.
بهلول گفت: چون به ناداني خود معترف شدي تو را بياموزم.

بدان كه اينها كه تو گفتي همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال بايد و اگر حرام را صد از اين گونه آداب به جا بياوري فايده ندارد و سبب تاريكي دل شود.
جنيد گفت: جزاك الله خيراً! و ادامه داد:
در سخن گفتن بايد دل پاك باشد و نيت درست باشد و آن گفتن براي رضاي خداي باشد و اگر براي غرضي يا مطلب دنيا باشد يا بيهوده و هرزه بود.. هر عبارت كه بگويي آن وبال تو باشد. پس سكوت و خاموشي بهتر و نيكوتر باشد.
و در خواب كردن اينها كه گفتي همه فرع است؛ اصل اين است كه در وقت خوابيدن در دل تو بغض و كينه و حسد بشري نباشد.

Saturday, October 1, 2011

به یاد آوریم

نمی دونم چرا بعضی ها وقتی به نظرشون می رسه به مقدسات توهین شده به رگ غیرتشون بر می خوره و انواع توهین و ناسزا رو نثار نویسنده، کاریکاتوریست، طنزپرداز، کارگردان، وبلاگ نویس و ... می کنند و در این میان، مثل همیشه، افراد و احزاب سیاسی مقابل خود را که هیچ نقشی در خلق اثر نداشته اند نیز بی بهره نمی گذارند! حتی لحظه ای فکر نمی کنند که شاید برداشت خودشان از اثر اشتباه بوده و توهین به مقدسات در میان نبوده است.
من مخالف هر گونه اهانت و ناسزا هستم و جانبدار کسی نیستم که واقعاً قصد توهین به مقدسی را داشته باشد. احترام به عقاید دیگران، نیکو است.
اما ای کاش به جای دید تعصب آمیز نسبت به این مسائل، کمی هم توجه مان به مسائل تأثر برانگیزی که در جای جای میهنمان هر روزه اتفاق می افتد، جلب می شد. کاش می دانستیم مقدس، غرور نادیده گرفته شده مان است که فقر روز افزون را می بیند و دم بر نمی آورد.
دختر بچه ی 13 ساله را در حال تن فروشی، نادیده می انگارد. 


از کودکان کار کارگاه های قالیبافی، آجرپزی، ساختمانی، مکانیکی ... آگاه است و بی توجه می ماند. کودکان بی پناه بسیار را در هر کجای شهر می بیند که برای فروختن شاخه ی گلی، فال حافظی، چسب زخمی، دستمال کاغذی ... التماس می کنند و با پرخاشی رانده می شوند و به راحتی از کنارشان می گذرد و آسوده شب و روز سپری می کند. گویا آنها انسان هایی هستند متمایز از شأن انسانیت دیگران. همان هایی که ممکن است در آینده ای نه چندان دور جایشان در دارالتأدیب ها و یا پشت میله های زندان باشند و در انتظار رسیدن اجرای حکم اعدام خود، رویاهای کودکانه شان، تبدیل به کابوس های وحشتناک شبانه شود. و این مایی که می توانستیم دستی به سویشان دراز کنیم به دوستی، اخبار بر دار شدنشان را با حسرت و غصه دنبال می کنیم و هستند کسانی که با وقاحت هر چه تمام تر به تماشای مرگشان می نشینند...







همه می خواهند از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند و تقصیر را بر گردن دیگری بیندازند. همه می دانند این کودکان بی بهره از هر کودکی در چه شرایطی زندگی می کنند. هر کسی می تواند به اندازه ی سهم خود باری از دوش آنها بردارد، ولی وقتی چشممان را بر روی واقعیت ها می بندیم و توجه مان را به مسائل بیهوده جلب می کنیم، چه توجیهی برای این نادیده گرفتن ها می توانیم داشته باشیم؟ 
کاش می دانستیم مقدس، خون ریخته شده ی مردممان بود که برای آزادی جان دادند و ضجه ی مادرانی که در سوگ جوانان خود به ماتم نشستند. و ما فراموش کردیم؟! 











کاش می دانستیم مقدس، روزهای فنا شده ی آنهایی ست که پشت میله های زندان به جرم حق گویی و آزادی خواهی اسیرند و ما فراموش کرده ایم.   














ما حتی فراموش کردیم آزاده های پرپر شده ی تازه مان را...













به آن امید که بیدار شویم، به یاد آوریم، به خود آییم.